از سرما مجبور شده بودم شالمو بپيچم دور صورتم و بعد از جواب دادن به چنتا وويس و ويدئو و مسيج تبريك، اينترنت گوشيمو بازم آف كردم و دستامو كه نسبتاً بي حس بودن كردم تو جيبم.فكر ميكردم. به خیلی چیزا.اينكه شب تولدمه و تا اين موقع سر كار بودم و فردا صبحش هم كه روز تولدمه بايد بازم كار كنم. اينكه تو این یه سال اندازه چندین سال بزرگ شدم و پارسال از زندگی چي ميخواستم و الان چي ميخوام.به اینکه پارسال دقيقاً همين ساعت با كسايي تولدمو جشن گرفته بودم كه برام مهم ترين آدماي دنيا بودن. هر چند كه پگاه و نگار نبودن و الان خيلي از اون آدما ديگه برام ذره اي اهميت ندارن...از خودم پرسيدم اگه الان همشون همينجا بودن، بازم دلم ميخواست خودمو به آب و آتيش بزنم كه حتماً مهموني ترتيب بدم و حتماً دور خودم جمعشون كنم كه اينجوري به اصطلاح تولدم مبارك شه؟!نور دوچرخه اي و از پشت حس كردم و كنارتر اومدم كه رد شه. همكار جديدي بود كه امروز روز اول كاريش بود. ساعت استراحتمون چند دقيقه اي با هم حرف زده بوديم.البته به سختي، چون اصلاً انگليسي بلد نبود. يه پسر نوجوون كاملاً آلماني كه از اوريجينال آلماني بودن خودش و خاندانش گفته بود و از ايراني بودن من تعجب كرده بود كه چرا پوستم تيره نيست!تا منو ديد با اينكه كل صورتمو پوشونده بودم شناخت و كافي به دست از دوچرخه پياده شد و همقدمم شد كه مسير طولاني و تاريك رو تنها نباشم. شب های بیمار......
ما را در سایت شب های بیمار... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 112
تاريخ: سه
شنبه
24 بهمن
1396 ساعت: 13:58